-
دوست داشتن
دوشنبه 20 شهریورماه سال 1385 10:20
دوست داری بگم می خوام هر روز صبح با صدای تو بیدار بشم........بعد بفهمی با ساعتم بودم!!!!!!دوست داری بگم چرا رفتی؟؟؟؟ بعد بفهمی با برق بودم!!!!دوست داری بگم هرجا باشی پیدات می کنم..... بعد بفهمی با دسته کلیدم بودم!!!!! دوست داری بگم دوستت دارم بعد فکر کنی با....... .نه! ایندفعه با خودت بودم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 تیرماه سال 1385 09:30
فیلم کوتاه چند قطره خون به کار گردانی محمد مهدی برزنونی و با فیلم نامه نویسی اینجانب در نیشابور در مراحل ساخت پایانی خود می باشد. و شروع کردیم کاری در خور شایسته انجام دهیم ابتدا فیلم نامه را با ایده آقای محمدرضا برزنونی و با فیلم نامه نویسی آقای مجید محمدی پناه (خودم!)با مضمون مذهبی آغاز کردیم. فیلم نامه درطی دو روز...
-
یک پسر
دوشنبه 12 تیرماه سال 1385 09:35
حال و هوای تاریکیست کوچه ما خالیست چهار تیر چراغ پنج رشته سیم چهار پس کوچه بن بست یک پسر وامانده در عمق کوچه چهار دختر در خانه بی قسمت و همه وهمه رد پای هجوم هجوم خنده ها هجوم صمیمیت ها و مادر و مادر ها نظاره گر و پدرها بی خبر و کوچه بی حجاب خواهر در عمق تصویر کوچه یک پسر وامانده و اما یک دختر جا مانده از شعر او تنها...
-
برروی ضبط خیال
دوشنبه 12 تیرماه سال 1385 09:21
صبح ها که ازخواب پا می شویم رختخواب خود را پارو می کنیم و تیرک های دروازهای معرفت را در بین صبحانه خوردن نوازش می کنیم از دیروزتا امروززندگی x و y بود از امروز برای رسیدن به اتوبوس خواهیم دوید و از امروز با پیر مردی که نمی بیند برخورد خواهیم کرد گاهی دوست داریم زمان زود بگذرد ودست ها به سقف حیات بخورد نجات دهد ما را...
-
من وارد افکار کسی نمی خوام بشم
دوشنبه 12 تیرماه سال 1385 09:06
من وارد افکار کسی نمی خوام بشم من آواز قناری رو فراموش کردم من حتی جرات ندارم جرات ندارم که بگم تو مال کسی دیگه هستی توی صدای نوازش آهنگ من نمی خوام دیگه بمیرم خواهرم وقتی قالی می بافه آواز می خونه آوازمی خونه من خوابیدم خیلی با صداش خواهرم توی آینه هیچ وقت نگاه نکرد گاهی من براش سهراب می خونم تا رنگ آفتاب و بفهمه من...
-
یک تخیل
پنجشنبه 10 فروردینماه سال 1385 11:22
یک اجباری هست یک تخیل یک باغ یک در آهنی بی خیال یک ستاره قشنگ ساخته ذهن دلم حتی یک درخت حتی آسفالت قشنگ حتی آن صدای باد در گوش چپم حتی آن نشستن زن ها سر کوچه که نه منتظرند نه بالغ همه می دانند زیر چشم جای لمس دست های خداست آه مادر بزرگ چشمای ضعیفی داشت او یک تخیل یک باغ او بر روی آسفالت زیاد می نشست او نخواست بداند...
-
باد و من
پنجشنبه 10 فروردینماه سال 1385 11:17
باد نمی دانم چرا تو باید پیک من باشی؟ نمی دانم تو فقط او را ببینی؟ ای باد گفتم:من باید بروم گفتی : نه گفتم:تا دستم هست توی دستش بذار یه بوسه ای بکارم گفتی:نه نکندچیزهایی هست؟ نکند بی خبرم من - نه! نکند باد عاشق شده ای - نه! زمان فرداست و من اینجایم در پی رقص در زیر باران نگو:لحظه یکی شدن توآیینه ها نزدیکه آخه این شعر...
-
شوهرم
پنجشنبه 10 فروردینماه سال 1385 11:09
حرفت را بگو شوهرم نیست رفته بر لب جوی تا ببیندسر و روی شوهرم شاید رفته باشد بدون خداحافظی شاید مرده باشد زیر خاک حرفت را بگو به یاد آن روز که لبخندت پیدا شد عشقت متولد شد و گریه ات گم شد و به یاد سوغات سفر برایم آوردی همراه یک سبد باد پر بوی باد پیک من توست می خواهم بروم باد منتظر آمدن من است شوهرم نیست شوهرم مثل...
-
داغی هنوزم
پنجشنبه 3 فروردینماه سال 1385 17:19
خاک تو سرت اگه بگی دوسم داری گریه نکن قرار نبود کم بیاری بسه دیگه حصار بکش دوره دلت بسه دیگه جونت و بردار و برو داغی هنوزم داری پرت پلا می گی خاکسترتم باد می بره جدا می شی خاک تو سرت اگه دوباره مست بشی آتیشت می زنم عروسکه هوس بشی به تمرگ حقته اشکم بریزی گفتمت بکش کنار تابلو بود کم می آری شرمنده تم که بودنم باعث نشد...
-
عشق منطقی
پنجشنبه 20 بهمنماه سال 1384 10:33
وقت بیکاری عشق دنبا ل غربت تو همراه حسرت من درشهر بی محبت آخرش برتن دیوار می ماند: عشق من تو محبت عشق دوست داشتن است و من دنبال عشق و تو در غبته من و محبت در گذر نگاه تو دل را می گذارد بی محبت عشق در پس نگاه است و من مقتول نگاه و دادگاه تو را قاتل می پندارد در یک عشق منطقی صادر می کند حکم اعدام روحم مدام سگ دومیزند تا...
-
در کمبود آب
پنجشنبه 20 بهمنماه سال 1384 10:29
درآهنگ آیه های زندگی من به تنهایی شعر مدیونم یا بعد از زمان بی عاری فشفشه ها در جدی آباد زمان من بی آب و دانه در پی بنایی کلماتم من هم وزن آهویم من گل گربه ام من در آیینه دق میبینم تو را تو در میان تاریکی تاریکی ای از نوع تاریکی پشت تاریکی تو در اعماق آیینه ای زمانه مرا به دیدنت عادت می دهد زمانه مرا بی فشفشه گذاشته...
-
اینجا و آنجا
پنجشنبه 20 بهمنماه سال 1384 10:28
اینجا اخمو آنجا مهربان میگویند همیشه به من رعایت کنم مجبورم اینجا با دامن آنجا بی دامن من سبک نیستم نگو هر روز قلب شکستم اینجا یک فرهنگ آنجا یک فرهنگ من اینجا از خدا خواهم پرسید: روز چرا بی رنگ است؟ شب تاریک است؟ روز چرا رنگارنگ است؟ شب ترسناک است؟ آنجا می بینم: خون آشام احساس دارد و در عاشقی اش التماس دارد نمیدانم من...
-
امروز زمستان
پنجشنبه 20 بهمنماه سال 1384 10:27
زمستان بی اجازه آمده است همراه سرما که نشان غمهای من درآخر شاهنامه است دردها همیشه با زمستانند دیروز عزادار شد دوستم مادربزرگش مرد تسلیتش باد امروز در مدرسه گل کاشتم و فردا میآید برادرم از پایتخت امروز زمستان همراه امتحانات بی اجازه آمده است 2/10/82
-
قطره
یکشنبه 16 بهمنماه سال 1384 14:27
قطره خلاصه ای از دریا برای گریه کردن برای تازگی اقاقی هاست
-
امشب عروسی ست
یکشنبه 16 بهمنماه سال 1384 14:23
امشب عروسی ست امشب عروسی ست من می خواهم زنده بمانم همه خندان اینجا شیطان عاشق میشود عاشق یکی معنی اش را بگوید چیزی بگو تو هستی انگار شادی خوشحالی انگار مرا دیده ای برق نگاهت خشک می کند مرا امشب عروسی ست من وتوزنده خواهیم ماند برای با هم بودن بی خواهیم شکست کاشکی رو راست در پی آسایش فردا کنار میزدی پرده را نه بی اجازه...
-
روزگاری می نوشتیم
پنجشنبه 6 بهمنماه سال 1384 10:51
توبه ای کاش آن نیرو را در خود میافتم که بگوید : نقطه , سرخط ! ********** زندانی دیواری بدور خود ساخت . گفت : دنیا را در بیرون دیوارم به بند کشیدم . ****************** اشراق سر بزیر افکنده و سخن میگفت . حرفش را نمی فهمیدم . سر بلند کرد و به چشمانش نگریستم . دیگر حرفی برای زبان نماند . ****************** یه بابائی و خدا...