-
ت...
دوشنبه 5 فروردینماه سال 1387 19:57
بعضی وقتا دل می گیره یاده عشقمو می گیره خدا اون بالا می بینه غصه قلبمو می گیره تو می گی خدا بزرگه هیچی تو دلت نداری من واسه تو می نویسم خبر از عشقت نداری...
-
مرا
دوشنبه 11 تیرماه سال 1386 21:28
مرا شکستنی بزرگ در راه است به اسم ترک تنهایی مرا این روبرو چشمهایی هست به نام یک هورایی..... وبلاگ باستان شناسی دانشکده هنر فردوسی واحد نیشابور به مدیریت خودم چند وقتی کار می کنه جالبه خواستین یه سری بهش یبزنین: http://archa.blogfa.com/
-
۰۲۲۵
شنبه 26 خردادماه سال 1386 11:57
ز خوش و به امید موفقیت برای دوستان
-
تصویر
دوشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1386 19:49
تعدادی عکس از سایت عکس ها و طراحی های برتر می ذارم اگه خواستین آدرسش رو بهتون می ذارم روز خوش.............
-
نوشته های مرده
شنبه 4 فروردینماه سال 1386 17:59
دارم دیونه می شم توی خونه نشستم و هنوز توی سرم می کوبه بنویس...سرم درد می کنه ، خیلی درد می کنه.... مادر:به رفیقت زنگ نزدی؟ اااا ...چرا وسط نوشتن من حرف می زنی مگه نمی بینی باید بنویسم.خب از دیروز شروع می کنم دیروز عصر که با مادر رفتیم بیرون بارون می اومد: توی خیابون دارم راه می رم.اونم به سبک این بچه متال های اوسکول...
-
یه جمله!!
یکشنبه 13 اسفندماه سال 1385 20:30
انسان های توانمند با شکست، «شکست» را می شکنند! و انسانهای ناتوان با شکست، خود، شکسته می شوند
-
داستان( نیست)
چهارشنبه 20 دیماه سال 1385 11:04
اشک از چشمان «اَسرا» جاریست. خدمتکارش، در کمال آرامش، گفته است که چگونه دو مرد میانسال به دختر هفت سالهاش تجاوز کردهاند. "به دخترم تجاوز کردند، خانم. پولش را هم ندادند، خانم." *** چشم دوختهام به معصومیت دختر هفت ساله. آن لبخندش. بدن لخت بکرش. فکر میکنم که آیا آن لبخند را به زور بر لبانش نشاندهاند یا لبخندی...
-
گاه
جمعه 26 آبانماه سال 1385 13:48
دیده ام گاه مردگان خمیازه می کشند و گاه که من روی تختخواب می خوابم و گاه زنم در کنارم دستش بر روی سینه ام جا خوش کرده است صدای ارواح را می شنوم که می گویند: آسمان رگهای خونینش را زده است.... ۲۴/۸/۸۵
-
داستان ۱
سهشنبه 2 آبانماه سال 1385 12:38
چاپ اول: آلمان ، بهار 1381 (٢٠٠٢ ) ناشر: نشر البرز فصل ِ اول: در آینه به خودم می گویم :"اگر این تنبلی ِ مادرزادی نبود، یک چیزی می شدم ." اما امان از دست این فعل ِ شدن ، که چندین و چند معنا دارد. اگر روزی بخواهید شدن ِ خود را توضیح دهید، اولش منظورتان را باید بگوئید. چون فعل ِ شدن ، هم به مفهوم رسیدن و نایل...
-
داستان ۲
سهشنبه 2 آبانماه سال 1385 12:31
اینجا اما فقط جای اشاره به تنبلی برادر بزرگم خالی است. کسی که با تصنیف مورد علاقه اش ، عمق تنبلی خود را آشکار می کرد. همیشه وقتی نوبت ترانه خوانی می شد، او این آواز را سر می داد که رختخواب مرا مستانه بنداز، رو پیچ پیچ در میخونه بنداز ... برای همین راحت طلبی بود که مکتب نرفته ، خود را علامه ی دهر می دانست. آنهم علامه ی...
-
داستان ۳
سهشنبه 2 آبانماه سال 1385 12:27
تجسم الاهه الاهه ای خلاصه در شیار و شیار، همچون دانه ی درشت قهوه جسم می شود ... و مرواریدهای صیدشده از حفره ی دست جاری ... آه ، ای عمر کوتاه شعف ! اما اگر انسان شانس بیاورد و نقال یا شاعر نشود، رهنمون عبید کمترین آسیب و صدمه اش ، ضعف ِ بینایی و تشدیدِ خیال بافی است . از پیامدهای دیگرکه مسئله ی ریزش ِ مو و پیری زودرس...
-
داستان ۴
سهشنبه 2 آبانماه سال 1385 12:23
اگر در تمام ِ فرهنگنامه های جهان بگردید یک قدیس عیسوی پیدا نمی کنید که حتا شایعه ی خود ارضایی در شرح ِ حالش راه یافته باشد . آن تنبلی مادرزادی که جلوی هر اقدامی را می گرفته و این بی حوصلگی تحمیلی که حتا شادی و خوشباشی را خوار شمرده ، از من قدیسی ناخواسته ساخته است . آدمی با بلیط اوکی شده ی بهشت . قدیسی که البته اسمش...
-
داستان ۵
سهشنبه 2 آبانماه سال 1385 12:20
بچه بودم. بی خبر و بی اطلاع . فقط دنبال شیطنت و بازی و مدام بازی . از چند بازیی که بچه ها در کودکی با آن سرگرم می شوند، یکی بازی قایم با شک است. یکی چشمهایش را می گیرد تا دیگران پنهان شوند. چشم بسته تا ده می شمارد و بعد دنبال ِ همبازیها می گردد. بعد به محض رویت یکدیگر، یابنده و یافته شده پا به دو می گذارند تا زودتر از...
-
داستان۶
سهشنبه 2 آبانماه سال 1385 12:19
موقعی که بزرگ شدی و به آخرِ خط رسیدی. آنوقت خواهی فهمید که مسئله فقط سوختن پا نبوده است . اصلا" همه ی بامبول ِ هستی زیر سرِ خورشید است که اول زمین را زائیده و بعد با تابشش آن را بزرگ کرده است . منتها بچه ی بالغی که بند نافش درست قطع نشده و هیچوقت از دسترس مادر نمی تواند دور شود . چیزی نظیر آن پسرانی که به بچه ننه...
-
زنگ تفریح
یکشنبه 30 مهرماه سال 1385 10:19
دوست داری بگم می خوام هر روز صبح با صدای تو بیدار بشم........بعد بفهمی با ساعتم بودم!!!!!!دوست داری بگم چرا رفتی؟؟؟؟ بعد بفهمی با برق بودم!!!!دوست داری بگم هرجا باشی پیدات می کنم..... بعد بفهمی با دسته کلیدم بودم!!!!! دوست داری بگم دوستت دارم بعد فکر کنی با....... .نه! ایندفعه با خودت بودم
-
کوچه
یکشنبه 30 مهرماه سال 1385 10:16
حال و هوای تاریکیست کوچه ما خالیست چهار تیر چراغ پنج رشته سیم چهار پس کوچه بن بست یک پسر وامانده در عمق کوچه چهار دختر در خانه بی قسمت و همه وهمه رد پای هجوم هجوم خنده ها هجوم صمیمیت ها و مادر و مادر ها نظاره گر و پدرها بی خبر و کوچه بی حجاب خواهر در عمق تصویر کوچه یک پسر وامانده و اما یک دختر جا مانده از شعر او تنها...
-
برروی ضبط خیال
یکشنبه 30 مهرماه سال 1385 10:15
صبح ها که ازخواب پا می شویم رختخواب خود را پارو می کنیم و تیرک های دروازهای معرفت را در بین صبحانه خوردن نوازش می کنیم از دیروزتا امروززندگی x و y بود از امروز برای رسیدن به اتوبوس خواهیم دوید و از امروز با پیر مردی که نمی بیند برخورد خواهیم کرد گاهی دوست داریم زمان زود بگذرد ودست ها به سقف حیات بخورد نجات دهد ما را...
-
من وارد افکار کسی نمی خوام بشم
یکشنبه 30 مهرماه سال 1385 10:13
من وارد افکار کسی نمی خوام بشم من آواز قناری رو فراموش کردم من حتی جرات ندارم جرات ندارم که بگم تو مال کسی دیگه هستی توی صدای نوازش آهنگ من نمی خوام دیگه بمیرم خواهرم وقتی قالی می بافه آواز می خونه آوازمی خونه من خوابیدم خیلی با صداش خواهرم توی آینه هیچ وقت نگاه نکرد گاهی من براش سهراب می خونم تا رنگ آفتاب و بفهمه من...
-
یک تخیل
یکشنبه 30 مهرماه سال 1385 10:13
یک اجباری هست یک تخیل یک باغ یک در آهنی بی خیال یک ستاره قشنگ ساخته ذهن دلم حتی یک درخت حتی آسفالت قشنگ حتی آن صدای باد در گوش چپم حتی آن نشستن زن ها سر کوچه که نه منتظرند نه بالغ همه می دانند زیر چشم جای لمس دست های خداست آه مادر بزرگ چشمای ضعیفی داشت او یک تخیل یک باغ او بر روی آسفالت زیاد می نشست او نخواست بداند...
-
عشق باد
یکشنبه 30 مهرماه سال 1385 10:12
باد نمی دانم چرا تو باید پیک من باشی؟ نمی دانم تو فقط او را ببینی؟ ای باد گفتم:من باید بروم گفتی : نه گفتم:تا دستم هست توی دستش بذار یه بوسه ای بکارم گفتی:نه نکندچیزهایی هست؟ نکند بی خبرم من - نه! نکند باد عاشق شده ای - نه! زمان فرداست و من اینجایم در پی رقص در زیر باران نگو:لحظه یکی شدن توآیینه ها نزدیکه آخه این شعر...
-
شوهرم
یکشنبه 30 مهرماه سال 1385 10:10
حرفت را بگو شوهرم نیست رفته بر لب جوی تا ببیند سر و روی شوهرم شاید رفته باشد بدون خداحافظی شاید مرده باشد زیر خاک حرفت را بگو به یاد آن روز که لبخندت پیدا شد عشقت متولد شد و گریه ات گم شد و به یاد سوغات سفر آوردی برایم یک سبد پر بوی باد پیک من توست می خواهم بروم باد منتظر آمدن من است شوهرم نیست شوهرم مثل پروانه بود...
-
داغی هنوز
یکشنبه 30 مهرماه سال 1385 10:09
خاک تو سرت اگه بگی دوسم داری گریه نکن قرار نبود کم بیاری بسه دیگه حصار بکش دوره دلت بسه دیگه جونت و بردار و برو داغی هنوزم داری پرت پلا می گی خاکسترتم باد می بره جدا می شی خاک تو سرت اگه دوباره مست بشی آتیشت می زنم عروسکه هوس بشی به تمرگ حقته اشکم بریزی گفتمت بکش کنار تابلو بود کم می آری شرمنده تم که بودنم باعث نشد...
-
منطق عشق
یکشنبه 30 مهرماه سال 1385 10:09
وقت بیکاری عشق دنبا ل غربت تو همراه حسرت من درشهر بی محبت آخرش برتن دیوار می ماند: عشق من تو محبت عشق دوست داشتن است و من دنبال عشق و تو در غبته من و محبت در گذر نگاه تو دل را می گذارد بی محبت عشق در پس نگاه است و من مقتول نگاه و دادگاه تو را قاتل می پندارد در یک عشق منطقی صادر می کند حکم اعدام روحم مدام سگ دومیزند تا...
-
در کمبود آب
یکشنبه 30 مهرماه سال 1385 10:07
درآهنگ آیه های زندگی من به تنهایی شعر مدیونم یا بعد از زمان بی عاری فشفشه ها در جدی آباد زمان من بی آب و دانه در پی بنایی کلماتم من هم وزن آهویم من گل گربه ام من در آیینه دق میبینم تو را تو در میان تاریکی تاریکی ای از نوع تاریکی پشت تاریکی تو در اعماق آیینه ای زمانه مرا به دیدنت عادت می دهد زمانه مرا بی فشفشه گذاشته...
-
اینجا و آنجا
یکشنبه 30 مهرماه سال 1385 10:06
اینجا اخمو آنجا مهربان میگویند همیشه به من رعایت کنم مجبورم اینجا با دامن آنجا بی دامن من سبک نیستم نگو هر روز قلب شکستم اینجا یک فرهنگ آنجا یک فرهنگ من اینجا از خدا خواهم پرسید: روز چرا بی رنگ است؟ شب تاریک است؟ روز چرا رنگارنگ است؟ شب ترسناک است؟ آنجا می بینم: خون آشام احساس دارد و در عاشقی اش التماس دارد نمیدانم من...
-
امروز زمستان
یکشنبه 30 مهرماه سال 1385 10:06
زمستان بی اجازه آمده است همراه سرما که نشان غمهای من درآخر شاهنامه است دردها همیشه با زمستانند دیروز عزادار شد دوستم مادربزرگش مرد تسلیتش باد امروز در مدرسه گل کاشتم و فردا میآید برادرم از پایتخت امروز زمستان همراه امتحانات بی اجازه آمده است 2/10/82
-
قطره
یکشنبه 30 مهرماه سال 1385 10:05
قطره خلاصه ای از دریا برای گریه کردن برای تازگی اقاقی هاست
-
امشب عروسی ست
یکشنبه 30 مهرماه سال 1385 10:04
امشب عروسی ست امشب عروسی ست من می خواهم زنده بمانم همه خندان اینجا شیطان عاشق میشود عاشق یکی معنی اش را بگوید چیزی بگو تو هستی انگار شادی خوشحالی انگار مرا دیده ای برق نگاهت خشک می کند مرا امشب عروسی ست من وتوزنده خواهیم ماند برای با هم بودن بی خواهیم شکست کاشکی رو راست در پی آسایش فردا کنار میزدی پرده را نه بی اجازه...
-
روزگاری می نوشتیم
یکشنبه 30 مهرماه سال 1385 10:01
توبه ای کاش آن نیرو را در خود میافتم که بگوید : نقطه , سرخط ! ********** زندانی دیواری بدور خود ساخت . گفت : دنیا را در بیرون دیوارم به بند کشیدم . ****************** اشراق سر بزیر افکنده و سخن میگفت . حرفش را نمی فهمیدم . سر بلند کرد و به چشمانش نگریستم . دیگر حرفی برای زبان نماند . ****************** یه بابائی و خدا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 مهرماه سال 1385 08:04
به زودی این وبلاگ آپدیت می شود؟؟!!!!